تبليغاتX
سرگیجه... - دل را بکش زسینه برون...بر فرق انتظار بزن...!
بالا گرفته کارِجنون،کولی دوباره زار بزن!...

بغصِ فشرده می کشدِت،فریاد کن،هوار بزن!

عشق است جمله هستیِ تو،جانت به نقدِ اوست گرو!

انکارِ خویشتن چه کنی؟برشو به بام و جار بزن!

((حق حق))فکنده حقطلبی،آخر نه کم زمرغِ شبی!

دیوارِ خامشی بشِکن،گلبانگِ((یاریار))بزن!

...........

دخترِ حرف گوش کنی شدم!داد زدم!هوار زدم!فریاد زدم!اگه بودین شماها را هم میزدم!(ترسیدین نه؟؟!)

میدونی چیه برادر؟!!!دلم گرفته!(برادر منظور همون خواهره!یا مادر!)

امروز صبح رفتم واسه کنکور آزاد!!سر جلسه خوابم میامد!نمیدونم چرا! واسه سراسری شارژ بودم!اما واسه آزاد اصلا حس و حال نداشتم!مهم نیست!بهرحال!از بعد از کنکور هی به این امید که ساعت ۶ یا فوقش ۷ کاراش تموم میشه و میتونم نفس بکشم و زنده بودن را برای خیلی بارِ دیگه تجربه کنم،تحمل کردم...صبوری کردم!همه خواستن برن بیرون ،ولی من سازِ مخالف زدم و تنهایی برگشتم خونه ،فقط و فقط به این دلیل..اما یه هویی دیدم صدایی ازم در نمیاد ووووووو..........نمیدونم اونهمه اشک رو!از کدوم خزانه گرفته بودم!سعی کردم که مشخص نشه!ولی فکر کنم شد!بعدشم که کارای جدید شروع شد من موندم و کولیِ درونم که خیلی وقت بود زار نزده بود!(همون عرعرِ قدیمی)....اینجوریاس!که خدا دلی را خرد میکنه!

بعدش احساسِ خفگی کردم!خونه ی خالی!بهترین موقعیت واسه یه جنونِ آنی!اما من نه شهامتشو دارم!نه حماقتشو ...خلاصه اینوکه بیخیال!میمونه زدن تو کوچه پس کوچه ها!که ابدا دوست نداشتم ریختِ آدم نماهای این شهرِ بی شعور رو ببینم...چاره چیه!موندن تو سکوت!نه!سکوت تو اون لحظه واسه م بدترین چیز بود!رفتم دوباره فیلمِ ساعتها رو گذاشتم!وسطش پا شدم برم واسه خودم یه لیوان چایِ تلخ بریزم ،بخورم،جیگرم حال بیاد که یه هوئی روبه آینه ی پشتِ دیوارِ آشپزخونه مون خشکم زد!جا خوردم!انگار اونی را که داشتم تو آینه میدیدم نمیشناختم! میخواستم بهش بگم<<به جا نمیارم>>اشتباه هم نمیکردم!من خیلی وقته خودمو به جا نمیارم! ولی بقیه میگن خودتی!...لباسم شل ووارفته...خودم شل تر و وارفته تر...احساس کردم نگاهم به ویرجینیا وولف بی شباهت نیست!......

چشام خیلی قرمز بود!.....اح....چقدر اینجا گرم شد!...حالم دیگه داره بهم میخوره...یه دقه یخمه...یه دقه داغ میکنم!الان انگار رفتم تو سونا!دارم بخار میکنم!اونوقت یه خرده پیش ژاکتِ قرمزه ی زمستونمو تنم کرده بودم و از تو اتاقم جیغ میزدم و به داداشم که همین یه خرده پیش با مامان و مها برگشتن میگفتم این لعنتی را بذار رو کم!یا خاموشش کن!

دلم میخواد فردا یه جایی برم...بعد از اون یه جا برم شاه عبدالعظیم...تا حالا نرفتم!فقط تو خواب یه سری زدم!

من برم....چشام ناجور داره میسوزه...........

پ.ن:اون ابیاتی که نوشتم مالِ سیمین خانمِ بهبهانیِ!

((نمیخوام بگم برات که چه اندازه تنهاییِ من بزرگ است!))

 پ.ن۲:الان لرز گرفتم!!

+ نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 0:32 توسط دیبا |