تبليغاتX
سرگیجه... - اوهوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم!
چشمتون روشن!امروز شنبه س ...قراره خبر بدم!شیطونه میگه حالتونو بگیرم خبرمو نگم!البته بگم بیشتر حالتون گرفته میشه!از ما گفتن!خودتون خواستینا...............باشه...میگم

***من فردا میام ایران***

نمیخوام نقشه بچینم!آخه خدا میزنه تو ذوقم!ذوق هم نمیکنم!فقط آرزو میکنم!....حالا!

دیشب چمدونامو چیدم!تموم شد!امروز بیکار بودم!مامان اینا رفتن خرید من و آگی(مها)موندیم خونه!من یه کم پای تلفن بودم و بعد به مها گفتم :من میرم حموم...آروم بشین کارتن ببین...چیبس هم واسه ش اوردم که دهانش بسته شهگفتم یه بستنی هم تو فریزره!خودت خواستی صندلی بذار زیر پات بردارش...امروز هم اتفاقا تولدش بود..چهار سالش تموم شد(الهی قربونش برم...تو هم برو جنان)خلاصه خیلی مهربونانه و عشقولانه گفت:(باشه آگی!..)اما خدا شاهده از وقتی رفتم بیست بار جیغ زد ..یه بار گفت..(اینو وقتی گفت که تازه دوشو باز کردم)آگی تنبل شستی خودتو؟!....یه بار دیگه گفت:(جیغی از شادی سر داد!)آخ جون آگی سوپرررررررر شروع شد..منظورش از سوپر، کارتن سوپر هاپو بود !...دوباره صداش اومد...آگی حوصله م سررفت!...دوباره...ایندفعه خیلی فجیع جیغ زد و گفت آگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگیپریدم بیرون (با حوله البته!)گفتم چتههههههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟گفت بیا اینجا مورچه داره راه میره من میترسم....تو دلم گفتم ای خدا لعنتت کنه مورچه...اینم از پاقدمیهای مورچه ی بیگناه بودش!خونه ی ما که عمرا توش جک و جونور دیده نمیشه ...دارای مورچه شد ..کاش هم یه مورچه ی عادی بود....حداقل سه برابر مورچه های عادی بود!...هیچی دیگه مورچه را کشوندم(کشتم)و برگشتم سر جام!خلاصه که خدا از این آگی ها نصیب نکنه....ولی خداییش خیلی این آگیِ من خوردنیه...فردا با مامان بزرگم(مامان به به)میام...مها و مامان و احسان چهار روز بعد از ما میان...دلم واسه ش میتنگه!(واسه مها)

ایران احتمالا تلفن نداریم! یعنی کم میام نت!(جونِ خودت)

میخوام درس بخونم...البته احتمالا سه شنبه با فرزانه میرم بیرون(بماند این خنده ها واسه چی بود!)

درس هم یه خرده میخونم!

امسال خیلی سرم شلوغه!همه چی با هم شده!دیشب حدودِ ۲ساعت با بابام جیغ و داد داشتم!آخرشم راضیش کردم!یعنی بیچاره چاره ای نداشت جز اینکه بگه چشم!نینیگم سرِ چی!بمونید تو خماریش!...

همین...فعلا امری نیست...برید حال کنید من دارم میام!واییییییییییی....از این ببعد هوای تهران بهتر میشه ایشالا!

از همه چی باحالتر اینه که یه همسفررررررررررررررر ماه دارم....کلی بهم خوش میگذره تو هواپیما!(هواپیما که میدونید چیه؟؟؟مثه قطارِ...فقط دستشوییش فرق داره...مممممممم...آهان پرواز هم میکنه)

زیاد حال و حوصله ی فک و فیلِ ایرانمو ندارم....راستش دلم واسشون یه ذره هم تنگ نشده!خب چیکار کنم....خیلی سعی کردم تنگترش کنم....ولی نشد!

دعا کنید امسال بمونم ایران...اونم بمونه.....

بابای(پستِ بعدی ایران!)

پ.ن:جنان دلت بسوزه....دلت آب شده....دلت.... دلت....بهمراه جاهای دیگه ت(من چه بی ادب شدم تازگیها)

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/03/21ساعت 1:36 توسط دیبا |