تبليغاتX
سرگیجه...

و این هم قصه ی غمگین ادمها:
تویی لیلا تر از مجنون و من مجنون تر از لیلا
تمام رسمها اکنون شده وارون
کنون لیلا تویی و این منم مجنون
و بعد از این همه دلدادگی با تو
نمی دانم کدامینم...که من مجنون امروزم و یا لیلای دیرینم



کجا عاشق به معشوقش حدیث عشق کم می کرد
کجا مجنون به لیلایش ستم می کرد
اکر از عشق تو من را رهایی بود
و یا در خانه قلبت برایم گوشه جایی بود
کنارت تا ابد بیتوته می کردم
و بعد از این همه دلدادگی با تو. نه لیلایم نه مجنونم
که من هیچم که من پوچم
و اما با غمی سنگین ز شهر عشق در کوچم
تورا هرگز نمی بخشم که تو تلخی که تو سنگی
که تو با حرمت احساس من پیوسته در جنگی
اگر گویی:چقدر این شعر من تلخ است
ویا این دختر تنها چه بی رحمانه بی رحم است
تورا حقی نخواهم داد. مگر آزردگی های همه روزم!!!
تورا دیگر بهایی بود!
ویا با ان جفای تلخ تو با من وفایی بود؟
و من در خاطرات خود تو را صد هزاران بار بوسیدم
خداحافظ خداحافط که گر عقلی به جا باشد
اگر دستی دهد یاری
اگر من را به حال خویش بسپاری
اگر چه بی وجودت سخت خواهم مرد
ولی با خاطری غمگین تورا از یاد خواهم برد
سعی خواهم کرد....

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/09/06ساعت 0:17 توسط دیبا |