تبليغاتX
سرگیجه...
سلام سلام سلام

خیلی عجله دارم........الان بیرونم...کافی نت!اومدم کادو واسه مامانم بخرم! تولدشه!خودش دیشب پررو پررو گفت فردا واسه م چی میخواید بخریدمنم باید بخرم!البته  نمیگفت هم میخریدم ولی اینطوری خیلی جلبِ!

بذارید هرچی یادمه بگم! هی میپرسن جنان کیه! جنان همین خودمن هستش!...منم ک.یت زندگی میکردم!شرمنده نمیتونم بهتون بسرم!آخه کم میام نت! خیلی هم هول هولی!(درست نوشتم سروش؟؟)

یکشنبه ی پیش اومدم!تلفنمون خرابه!میام بیرون میام نت!کلی کار دارم!سه دفعه رفتم خونه ش!(تو چیکار داری خونه کی!)

دلم گاهی عجیب میگیره!ولی از کویت بهتره!امروز تازه واسه کنکور شروع کردم به خوندن!زبان خوندم!بلدم!خدا کنه قبول شم! یه جایی که بشه بدون دردسر درسمو بخونم و کسی کاری به کارم نداشته باشه!خسته م

یه روز نمیبینمش  دلم واسه ش تنگ میشه!....دلم میخواد به همتون سر بزنم!واسه تون کامنت بذارم...میذارم...میذارم...الان دیگ باید برم!...

واااااااااااااااااااای....اگه بدونید چقدر یاد پرنده ی کوچولوی تنها کردم!آخه بهم گفته بود واسه م تونستی خواستگار بفرست!..!چشمتون روز بد نبینه!پامو گذاشتم تو فرودگاه ایران! یکی چشش گرفت بنده را!

هیچی دیگه خلاصه دوستم بهش حالی کرد که از این فکرای بد نکنه!البته بچه ی خوبی بود!میخواست زن بگیره دیگه!

برم....برم واسه نه نه م (مامی م)هدیه بگیرم!...بدبختی هیچی هم گیرم نمیاد!خب برممم.و.....

چقدر میرداماد شلوغههههههههههههههههههههههههههه........ااااااااححححححححححححححححححح.....

بابای

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/03/30ساعت 20:5 توسط دیبا |

چشمتون روشن!امروز شنبه س ...قراره خبر بدم!شیطونه میگه حالتونو بگیرم خبرمو نگم!البته بگم بیشتر حالتون گرفته میشه!از ما گفتن!خودتون خواستینا...............باشه...میگم

***من فردا میام ایران***

نمیخوام نقشه بچینم!آخه خدا میزنه تو ذوقم!ذوق هم نمیکنم!فقط آرزو میکنم!....حالا!

دیشب چمدونامو چیدم!تموم شد!امروز بیکار بودم!مامان اینا رفتن خرید من و آگی(مها)موندیم خونه!من یه کم پای تلفن بودم و بعد به مها گفتم :من میرم حموم...آروم بشین کارتن ببین...چیبس هم واسه ش اوردم که دهانش بسته شهگفتم یه بستنی هم تو فریزره!خودت خواستی صندلی بذار زیر پات بردارش...امروز هم اتفاقا تولدش بود..چهار سالش تموم شد(الهی قربونش برم...تو هم برو جنان)خلاصه خیلی مهربونانه و عشقولانه گفت:(باشه آگی!..)اما خدا شاهده از وقتی رفتم بیست بار جیغ زد ..یه بار گفت..(اینو وقتی گفت که تازه دوشو باز کردم)آگی تنبل شستی خودتو؟!....یه بار دیگه گفت:(جیغی از شادی سر داد!)آخ جون آگی سوپرررررررر شروع شد..منظورش از سوپر، کارتن سوپر هاپو بود !...دوباره صداش اومد...آگی حوصله م سررفت!...دوباره...ایندفعه خیلی فجیع جیغ زد و گفت آگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگیپریدم بیرون (با حوله البته!)گفتم چتههههههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟گفت بیا اینجا مورچه داره راه میره من میترسم....تو دلم گفتم ای خدا لعنتت کنه مورچه...اینم از پاقدمیهای مورچه ی بیگناه بودش!خونه ی ما که عمرا توش جک و جونور دیده نمیشه ...دارای مورچه شد ..کاش هم یه مورچه ی عادی بود....حداقل سه برابر مورچه های عادی بود!...هیچی دیگه مورچه را کشوندم(کشتم)و برگشتم سر جام!خلاصه که خدا از این آگی ها نصیب نکنه....ولی خداییش خیلی این آگیِ من خوردنیه...فردا با مامان بزرگم(مامان به به)میام...مها و مامان و احسان چهار روز بعد از ما میان...دلم واسه ش میتنگه!(واسه مها)

ایران احتمالا تلفن نداریم! یعنی کم میام نت!(جونِ خودت)

میخوام درس بخونم...البته احتمالا سه شنبه با فرزانه میرم بیرون(بماند این خنده ها واسه چی بود!)

درس هم یه خرده میخونم!

امسال خیلی سرم شلوغه!همه چی با هم شده!دیشب حدودِ ۲ساعت با بابام جیغ و داد داشتم!آخرشم راضیش کردم!یعنی بیچاره چاره ای نداشت جز اینکه بگه چشم!نینیگم سرِ چی!بمونید تو خماریش!...

همین...فعلا امری نیست...برید حال کنید من دارم میام!واییییییییییی....از این ببعد هوای تهران بهتر میشه ایشالا!

از همه چی باحالتر اینه که یه همسفررررررررررررررر ماه دارم....کلی بهم خوش میگذره تو هواپیما!(هواپیما که میدونید چیه؟؟؟مثه قطارِ...فقط دستشوییش فرق داره...مممممممم...آهان پرواز هم میکنه)

زیاد حال و حوصله ی فک و فیلِ ایرانمو ندارم....راستش دلم واسشون یه ذره هم تنگ نشده!خب چیکار کنم....خیلی سعی کردم تنگترش کنم....ولی نشد!

دعا کنید امسال بمونم ایران...اونم بمونه.....

بابای(پستِ بعدی ایران!)

پ.ن:جنان دلت بسوزه....دلت آب شده....دلت.... دلت....بهمراه جاهای دیگه ت(من چه بی ادب شدم تازگیها)

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/03/21ساعت 1:36 توسط دیبا |

۱.سامممممم علیکم!

۲.خوبم

۳.خوبید؟؟

۴.امروز یه جای خوب بودم...دوشنبه هم باز یه خوبی اومد خونمون!

۵.خیارجونم من تو پستای قبلیم از حافظ هم نوشته بودم(گلِ بیخارررررر)...شیطون برو بخون!

۶.سکوت خرف آخر...(دارم محسن چاووشی میگوشم!..وای این ترانه ش چه قِر برانگیزه!!!!!!!)

۷.این شمارش بازیا را از این سروش خان یادیدم..همون یاد گرفتمِ خودمون!

۸.یه خبرِ جانانه دارم تو پست بعدی میگم..پست بعدی شنبه س

۹.وااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییی کنکور نزدیکهههههههههههههههه....بدعایید دوستان واسه م...واسه خودمن هم بدعایید...

۱۰.مرسی...واسه دعا...اگرم نکردی(دعا رو میگمااااااا..!)الهی سقف آرزوت خراب بشه..بقیه شو میدونی خودت....

۱۱.من دختر خوبی ام...بخداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

۱۲.این آگی (آبجی)کوچولوی ما امروز خیلی از دستم عصبانی شد...چون موهاشو بیرحمانه و محکم شونه زدم..خیلی به خودش فشار اورد که یه فحش آبدار نثارم کنه...ولی آخه نیست ما خیلی تو خونه با ادبیم..هیچی نتونست جور کنه..یعنی هر چی فکر کرد فحشی پیدا نکرد واسه همین یه نفرین از خودش در آورد...سرم داد زد و گفت:((آگیییییییییییییییییی.......خونِت به دلم!))

۱۳.هنوز تو کفم ...بنظر شما منظورِ <<مها>>(همون آگی)از خونِت به دلم چی بود؟؟؟

۱۴.یه حسِ غریبی بهم میگه کنکور قبول میشم!..اونم سراسری

۱۵.همون حس بهم میگه وا چه پررویی تو!

۱۶.من متولدِ بهمن ماهم!(به تو چه!)

۱۷.داشتم به جای ۱۷ مینوشتم ۱۷۶!!!!!!!!!

۱۸.(الان اونی که میخواستم تو ۱۷ بگمو میگم)!..من شنبه و دوشنبه رفتم بیمارستان! آزمایش دادم!خیلی خون داشتم اون یه ذره هم رفت به بادِ فنا!..خلاصه رفتم آزمایش دادم واسه کم خونی و تیروئید!آخه ...حال ندارم بگم!المختصر قلبم درد میکنه(همین قرمزه را میگمااا)..الاغ سرعتشم رفته بالا ..خیلی تند تند میزنه...نمیدونم با کی مسابقه گذاشته!

۱۹.(مممممممممممممممممممممم......جیگرررررررررررررررررررررررت)

۲۰.مالِ شماها نبوداااااااااااااا

۲۱.کلافِ سردرگمِ زندگیمو میشکافم..به عشقِ تو اونو دوباره از نو میبافم(تو اینو خیلی دوست داری...)

۲۲.بسه دییییییییییییییییییییییییییگه...

۲۳ بابای

۲۴.شنبه منتظرِ خبرِ جدید باشین...مثلِ آواررررررررررررر!

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1385/03/19ساعت 1:52 توسط دیبا |

اسمش شد ((صبا)).........

اگه پسر بود میشد فرهاد...ولی خب من دختر دیدم...تو چشماش شبِ ما بود......دخترِ شب.....

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/03/09ساعت 2:26 توسط دیبا |

<<از تو چه پنهان رفیق می زده ام تا گلو             از دلِ پیمانه ها با تو کنم گفتگو>>(نینیدونم مالِ کیه)

خب...اینا که نمیذارن آدم راحت بنویسه یا بتایپه!

راستی اول لازم میبینم به خیلیها جز خودمن و سروش بگم که:

شرمنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده!!!!!!

شرمنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده!!!!!

شرمنــــــــــــــــــــــــــــــــــده!!!!

شرمنـــــــــــــــــــــده!!!

شرمنـــــــــده!!

شرمنده!

اون دوتا بالایی ها هم خودشون باید  شرمنده باشن...حال ندارم بگم چرا

حالا...ول کنین بابا! بعدا میگم...الان بازم حال ندارم!..حال ندارم بیشتر بگم..روحم..کرخ شده!...انگاری مریضیه سختی داشته و جونِ سالم به در برده باشه والانم تو دورانِ نقاهته!

گاهی تو زندگیِ آدما اتفاقاتی میفته که باعث میشه از خودت منزجر شی!...همه چی قوز بالا قوز میشه!...

بعضی وقتا که به عکسای بچگیم نگاه میکنم..!بد مدل میرم تو فکر....تقریبا همه ی اتفاقایی که میفتاد را با همه ی تلخی و سختیش حس میکردم!

همه را رو سینه م حس میکرم..اونموقع بود که  تو خفگی م هیشکی نبود که به دادم برسه!چون هیشکی فکر نمیکرد که من میدونم موضوع از چه قراره و چی به چیه!...الان که هیچ..ولی تا همین دوسال پیش وقتی فکرم هردم بیل و هپل هپو میشد و میدیم که نزدیکه مغزم منفجر شه سعی میکردم به بچگیم پناه ببرم!..اما!!!!!!!!بدتر میشدم(دارم انگور میخورم!)از دوسالگی ببعد!

نمیدونم این چرت و پرتا چی بود!

این یارو ..خودمنو میگم..راست میگه! آدم دوست داره هرروز آپ باشه!

راستش ....هیچی ول کن!

خلاصه که:

که گذشته است از این بادیه دیگر کِامروز                نبض ره میتپد و سینه ی صحرا گرم است((صائب))

 

 

 

بگذریم داداش!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/03/09ساعت 2:9 توسط دیبا |

مرضِ آپیدن گرفتم...درحالی که ابدا حسش نیست...واصلا هیچی هم ندارم که بگم و شما حالی ببیرید!ولی خب چه کنم میخوام آپ شم!

دلم هم به شدت پره....................................................................

اگه دستم به خدا برسه لپشو همچین محکم میکشم که بگه آآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخخ......یه نیشکونِ ریزم ازش میگیرم....

اوهومممممممم....دلم پره ه ه ه ه ه ه ه ه .......یادِ این شعرِ آقای حافظ افتادم(با اجازه ی جنابِ سعدی):حافظ از بادِ خزان در چمنِ دهر مرنج....فکرِ معقول بفرما،گلِ بی خار کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

یادِ اینم افتادم...نینیدونم مالِ کیه!:

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه زجری میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است..

.....

اححححححح....نمیدونم این چه دردیه! از بچه گی ضربانِ قلبم بیش از حد تند بوده.....ولی حال میده!خوبه...حسش میکنم همیشه! ...به عبارتی مطمئن میشم که این جسمِ محترمِ خاکیم هنوز پابرجاست!(چقدر با اهمیته!!!!!!!!!!!!!!!)

برم دیگه حال ندارم....

دوست دارم زودتر تولدم بشه!که از حرصم اونروز هیچی تو وبلاگم ننویسم....حداقل اینطوری تلافی کنم...

باید به هلا زنگ بزنم...باید به جنان زنگ بزنم..باید احوالِ خیلیها را بپرسم!ولی نمیخوام...که چی!چیزی ندارم!..همش اونا باید حرف بزنن  من بگم اوهوم!

برم دیگه حال ندارم....

چیزه راستییییییییی....ممممممممم.......هیچی....یادم رفت....برم من...بابای

+ نوشته شده در جمعه 1385/03/05ساعت 23:32 توسط دیبا |