از دوست به یادگار،دردی دارم.....کآن درد به صد هزار درمان ندهم
((مولانا))
****
با خطِ دزدی اومدم...ببخشید بازم خط خرابه...با کارتِ تو اومدم...ولی خب بهت گفته بودم امشب اینو میذارم تو بلاگ...و ......................![]()
پس بذارین مثه بچه های خوب و با معرفت!(
)وقتی که حس و حالش هست بیام بهتون سر بزنم که حال بدم!...ولی شما بیاین!اگه حال نداشتین نیاین![]()
من خوبم...امشب حالم خوبه...دیشب هم خیلی خوب بودم...البته نمیدونم چرا وسط گرما خوابِ برف میبینم...اونم چه برفاییییییییییییییییییی..........ازاون ترسناکاش...همه ش فکرمیکنم داره آخرزمان میشه
یا سیل میاد...واااااااااااااییییییییییییی...یه خوابِ خیلی باحال دیدم....با خودِمن تو خواب داشتیم میرفتیم پیشِ یه جاگودر......اااااا...ببخشید جادوگر!
خلاصه که خیلی دوست دارم یه خوابِ خوب ببینم...(مثلا خوابِ تورا)...
حالاااا
امشب مهمونی بودیم..یعنی تولد...یه مشت آدمِ......استغفرالله!!!!نمیخوام حرفِ بد بزنم ولی واقعا بعضی ها الاغند!
(الاغ که جزو حرفای بد نیست؟؟!!)...حالا حال ندارم بگم چرا الاغند...فقط یه نمونه ش این بود که میگفتن نرقصین!
حررررررررررررررررررامه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!منکه کلا اهلش نیستم![]()
ولی خب حداقل یه نانایی میذاشتن که آدم همینطور که نشسته پاهاشو تکون بده!...البته من اونموقعها هم که سر کلاس میشستم همش پاهامو مینداختم روهم وتکون میدادم!بعده ها خودِ من هم همینکارا را میکرد...یادش بخیر دبیرِ شیمیمون...(حدودِ ۵یا ۶سالی میشه که ازش بیخبریم)هرموقع من و اون همزمان پاهامونو تکون میدادیم حواسش پرت میشد و یه خرده به ما نگاه میکرد ...هر سه مون یه هوئی متوجه میشدیم و میخندیدیم!...من داشتم چی میگفتم...آهان...هیچی دیگه گفتن نانای و رقص کنسل!پیشِ خودم گفتم پس ما اومدیم فقط کوفت کنیم! و بریم!بیخوذی هم واسه ی اون دختره ی با نمکِ کپل هدیه خریدیم...لااقل یه دینبالو دونبالی راه مینداختین .......
اححححححححح
حالا اینش مهم نیست..الکی غرغر کردم فقط...مهم این بود که از دیدنِ یه نفر خیلی خیلی خوشحال شدم!وهمش پیش اون بودم!....کیکشون بدمزه بود!شامشون خوشمزه بود!البته به من چیزی نرسید...همه قبل از من حمله کرده بودن!درو کرده بودن انگاری!
اووووووووووووووووووووووووووه.................................خواهرِ یکی از خواستگارای لوسمم بود اونجا!...بدجور نگاه میکرد!دلم میخواست میزو تو سرش خرد کنم
(چه خشن شدم تازگیها!...همش تقصیر توِهاااا....وگرنه من قبلنا از خواستگار خوشم میامد!
)
اومدیم خونه مامانم واسه م گوسفند دود کرد!...درست گفتم..همون گوسفنده دیگه که دود میکنن؟؟و اسپند را قربونی میکنند؟؟نه؟؟؟!!!...(میترسید این عربا چشم بزنن..آخه بیچاره ها ایرانی ندیدن!وقتی هم میفهمن تهرانی هستیم که دیگه هیچییییییییییییییییی....دلشون میخواد سر به تنمون نباشه!...چقدر بنجنسن واقعا!)
اححححححححح.......حالم بهم خورد از بس چرت و پرت نوشتم..من اومدم که فقط یه بیت از سعدی بنویسم ولی نمیدونم اینهمه مزخرفات از کجا اومدن یه هوئی!![]()
حالا بذارین این بیت را بنویسم که خیلی دوسش دارم...ماهههههههههههههه....(واسه تو..
)
:مجنونِ رخِ لیلی،چون قیسِ بنی عامر.....فرهادِ لبِ شیرین،چون خسروِ پرویزم
***
پ.ن:خیلی میخواممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممت![]()
گاهی از در گاوصندوق محکم تر ونفوذناپذیر تره. گاهی هم از در پاکت سیگار باز کردنش راحت تره: این دهن لعنتی گاهی بد جوری کار دست آدم می ده.
آقا (جمعیت نسوان خواننده، باید ببخشید که من همش می گم آقا! این تیکه کلام، از دوران دبستان روی زبونم مونده. تازه همون موقع معلم خانم هم داشتیم ولی من وقتی هل می کردم بهشون می گفتم آقا!!!) غرض این که یه روز قلمبه شد و باد کرد. کار به جاهای باریک کشید و از اون جایی که هیچ کس از جاهای باریک خوشش نمی آد، طاقتم طاق شد. بله داشتم می گفتم، احساسات رقیق و لطیف تو دل ما باد کرد و قلمبه شد و قلمبه تر شد تا بالاخره بهش گفتم… چشمتون روز بد نبینه:
گفتم: دوستت دارم.
گفت: واه واه چه بی ادب! چه چرب زبون! چه دروغ گو!
گفتم: راست می گم، واقعا دوستت دارم!
گفت: شاهد هم داری؟
گفتم: این دل صاب مرده…
گفت: به روباه گفتن شاهدت کو؟ گفت دمم!
گفتم: الهی قربونت برم.
گفت: قدیمی شده!
گفتم: فدات شم عزیزم!
گفت: نرم افزار خوبیه، ولی ورژنش کهنه اس. آپ گرید نشده. سخت افزارت چه طوریاس؟
گفتم: بعد از تو همه ی وجودم نرم شده. سرکار، دیگه تو این هیکل سختیی باقی نذاشتین.
گفت: حالا که چی؟
گفتم: بهم کمک می کنی؟
گفت: دادم به گدا قبلی!
گفتم: می خوام خوشبخت بشی. بهتر زندگی کنی.
گفت: نکنه داری رای جمع می کنی که از این حرف ها می زنی؟!
گفتم: مگه من شبیه میمونم که راه بی افتم دنبال رای؟
جواب نمی اومد…
تلفنی حرف می زدیم؛ پشت خطی داشت، دقیقه ای هزارتا!
تیکه می انداخت، جواب نداشتم بدم.
تیکه می انداختم، می گفت: چی گفتی؟ حواسم نبود. نشنیدم!
چت می کردیم، من رو می خورد و بالا می آورد.
کنترل جی می زدم، کنترل دی می زد.
تا می اومدم حرفم رو لاک پشتی تایپ کنم، من هنوز ننوشته، جوابم رو می داد.
قرار می ذاشتیم ولی نمی اومد.
می اومد ولی دیر می اومد.
دیر می اومد ولی زود می رفت.
زود می رفت ولی بهم می گفت تو خیلی خیلی خستم کردی.
می گفت تو خستم کردی ولی پر می شد از انرژی و می رفت.
پر می شد از انرژی و می رفت ولی بعدا غر می زد که تو اذیتم می کنی.
غر می زد که تو اذیتم می کنی ولی باز هم ادامه می داد.
باز هم ادامه می داد ولی می گفت اگه کسی من رو با تو ببینه، بدبخت می شم.
می گفت اگه کسی من رو با تو ببینه بدبخت می شم ولی وقتی یه آشنا می دید حسابی ذوق می کرد و خوش خوشانش می شد.
حسابی ذوق می کرد و خوش خوشانش می شد ولی اخم از رو چهرش محو نمی شد.
اخم از رو چهرش محو نمی شد ولی به من گیر می داد که: چه بداخلاقی!
به من گیر می داد که: چه بد اخلاقی ولی می گفت: جذبه نداری.
می گفت: جذبه نداری ولی ازم می نالید که: عین لولویی، غولی، دیوی، نتراشیده و نخراشیده ای…
یه روز دهنم دوباره باز شد. و شد اونچه که نباید می شد…
خواننده ی عزیزم، می دونی، آدم وقتی اون جمله رو گفت دیگه گیر افتاده. وقتی بهش گفتی “دوستت دارم” دیگه در شرایطی نیستی که بخوای شرط بذاری. دیگه نمی تونی شکایت کنی. دیگه حق نداری گلایه کنی. جای هیچ دلگیری و ناراحتیی نیست. فقط باید ادامه بدی تا نشون بدی که پشت جمله ات چقدر صداقت و نیرو بوده. اما همیشه یه راه خروج اضطراری هم هست. وقتی تو سه کنج گیر افتادی و دیدی لحظه به لحظه داری تهی تر و تنها تر می شی، باز یه چیزی قلمبه می شه و باد می کنه. اون دهن لعنتی که خودش کارها رو خراب کرده بود، سعی می کنه جبران کنه. و اون وقته که جمله ی خنثی کننده گفته می شه “دوستت ندارم”
وقتی این جمله رو گفتی دقیقا همون حالی بهت دست می ده که ایرانی ها بعد از انتخاب احمدی نژاد بهشون دست داد. هم حس می کردن از دست خاتمی و خاتمیسم که ازشون سوءاستفاده کرده بود راحت شدن و انتقام گرفتن و خودشون رو تخلیه کردن و هم دلتنگ سید محمد بودن (آخه این دکتر محمود دستگاه تولید دلتنگی هم هست). شاید برای همین بود که تهرانی ها بعد از خاتمی، اسم پل “سید خندان” رو گذاشتن “محمود گریان”
به هر حال نوشته ی این دفعه، شد عشق سیاسی. یا شاید هم سیاست عاشقی. امیدوارم زندگیتون پر از پروانه و لحظاتتون سرشار از شترمرغ باشه!
****
اینو از اینجا کش رفتم...خوشم اومد...از همه چیش خوشم اومد..ینظرم یه نفر با خوندنِ این متن داغِ دلش تازه میشه...شاید پیشِ خودش میگه کاش اینا را خودم با صدای بلنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد داد میزدم و بهت میگفتم...منم از همینجا میگم بهش..خیلی فرق داره قضیه ش !!!!!
خودمم از خودم خسته شدم..چه برسه به تو...چه برسه به بقیه....ببخشید...با همه تونم...
****
ای دادِ بیداد..................
یادِ این ترانه افتادم:
به پای چوبیِ من تبر زده نگاهِ تو..
من نمیتونم برم..اما تو هی میگی برو..
بدجنس...دلم گرفته...
یادته..بهت اونروزی با جدیتِ تمام داشتم میگفتم..(کاش یه قلمِ درست حسابی داشتم میتونستم هر چی درده تو دلم بیارم رو کاغذ...حالِ خیلیا را جا بیارم..)اینا را داشتم با جدیت و عصبانیتِ تمام میگفتم که یه هوئی وسط حرفام با اون صدای ماهت ومهربونت گفتی:((آخه کوچولوی من!!
بشین به جای این فکرا درستو بخون...<<بقیه ش سانسور شده بید!>>..انقدرم حرص نخور شیطون!
))منم دیگه از خنده و تعجب غش کرده بودم!آخه من خیلی جدی بودم و عصبی...!ترسناک بودم..نمیدونم تو چه جوری جرآت کردی بهم اونطوری بگی..ولی کلی حال کردم..ای بد....دلتنگتم....
آخ جون فردا میبینمت![]()
عشق تو مرا ، « الستُ منکم ببعيد » ،
هجر تو مرا ، « اَنا عذابی لشديد »! ...
بر کنج لبت نوشته : « يُحيی و يُميت » ،
« مَن ماتَ علَی العشق ، فقد ماتَ شهيد »! ...
پ.ن:چه آرامشی..........
***
امروز یه برنامه ای داشتم...که کلا نشد..البته اونی هم که شد..بد نشد...ایشالا یه روز دیگه به زودی اون برنامه ای که میخواستم بشه ..میشه...ولی حالم خیلی گرفته شد...اعصابمم خرد شد..خیلی هم حرص خوردم...دیکه داشتم میترکیدم..اما به دادم رسیده شد...یه کم هم از شدتِ دردم کاسته شد...خیالمم یه کم راحت شد..خستگیم در شد....کارا هم تا حدودی ردیف شد...منم حالم بهتر شد...اونم یه کم سبکتر شد..دلمونم یه کم بازتر شد...خدا هم باهامون مهربونتر شد..درضمن..من امشب از همیشه خوشگلتر شدم!!!!!!!!!!!![]()
(الان خیلی ها دارن ناسزا بارم میکنن...از جمله خودِ منِ عزیز!)خلاصه که خیلی چیزا شد...
اما الان دلِ من باز تنگ شد...گرفته شد...ولی امیدوار هم شد..
پ.ن:دلم برات تنگ شده جونم..........
حالت چطوره؟؟
بابا گورِبابامون..ما که مهم نیستیم...بفرمایین شما در چه حالین؟؟از اون بالا مالاها چه خبر؟؟
ردیفِ همه چی؟؟...از بابتِ بنده خیالتون راحت...حسابی دارین حالمونو میگیرین..یعنی به نحوِ احسنت
کارتونو دارین انجام میدین!))
**********
سلام خدا جووووووووووونم....خوبی؟؟؟قربونت برم...من خوبم..یعنی یه کم دست و بالم زخم شده..ولی خوبم!...قلبمم زخم شده..از دلمم داره خون میچکه...ولی خوبم...تصمیم گرفتم یه کم بهتر بشم...کمکم کن..وضی وقتا خر میشم..به دل نگیر...آخه چیکار کنم...حرفمو گوش نمیدی...منم عصبانی میشم و بدوبیراه میگم!ولی باور کن بعدش کلی پشیمون میشم و با خودم قهرمیکنم...گفتم که ..میخوام بهتر شم...فقط...دلم درد میکنه..داره خون میاد ازش...مرهممممممممممی باید!
**********
خدای مهربونم...سلام...سلام....سلام.....سلام......سلام............سلام...............سلام..............سلام
سلام.........سلام............سلام.............سلام.....................سلام..................سلام............سلام
سلام....................................................................................
ــ عادت دارم بهش...بهم میسازه!...تو بپا چیزی از دست ندی خدای نکرده!!!!!!!!!!...حیفه..!!!!!!
ــ نه بابا.....!دیگه خسته شدم...اومدم بیرون!میخوام قیدشو بزنم..
ــ قید................
ــ <جعفر!> چندتا دیگه مونده؟!
ــ هااان...چی چندتا مونده؟
ــ از دفترات...!
ــ هیچ تا!
ــ ............
ــ ..................................
ــ چی شدن؟
ــ خاکستر شدن!
ــ هنوز مونده بود تا به خاکستر شدن برسن...زود بود
ــ برا من دیربود....از من چیزی نمونده بود.......کیفور شدی !...
ــ نه ....ازت میترسم!...
ــ منم..بیشتر از تو از خودم میترسم...
ــ جعفر اینهمه خاموشی !حالا الان یادت اومده که دیبا رفته..
ــ خب..بلفعلش کن!برو ببین چی شد...
ــ چی چی شد؟
ــ برادرزاده ی گرامم!
ــ جعفر دیبا واسه ی تو...
ــ برو ببین چی شد...صادق ناشیه...برو ببین پاهاش نسوخت
ــ جعفر دیبا نرفت!
ــ .....................................................
ــ ............
ــ نرفت.........................مرد!.....................
ــ ......................................
ــ حسابی داغ کرده!
ــ عمری پاسوزت شد....
ــ...داوود....هوای اینجا داره خفه م میکنه....برو گورت...
ــ تو که نبودی...
ــ دادا دادا دادا دادا دادا....
ــ هست..
ــ لاشه ی تنش!...رختِ پاره ش...داوود برو گورت!
ــ میرم..حلال کن
ــ....تو را؟ یا این رفیقا رو؟؟یا همون نارفیقا رو؟؟قصابارو؟؟ حکما؟؟فضلا؟؟ دلسوزا؟؟فاحشه ها؟؟ ساقطه ها؟؟دوستان!؟؟مامان فِری؟؟!بابا ممدعلی؟؟ای سوسول باشی!؟؟...شایدم دیبا رو؟؟آسمونم..زمینم..اووووووووووووی..بپا..میسوزیاااا...صادق ناشیه..بپا پاهاش نسوزه..دیبا رو؟؟ شایدم خدا رو؟؟!....اوووووووووووووووی...بپا صادق....دیبا رو میگی؟؟....صادق سوختی!...پات سوخت ...
((پاسوز))..نوشته ی ..
عشق پریشون شده ی دوحرفی
گفته بودم اگه دلت گرفته س
کنج دلم جا واسه ی دلت هست
شاید دلت خواست و پاهات نیومد....یا شایدم دلت باهات نیومد
هرچی که بود بذار که گفته باشم
هرجا که هست دلت منم باهاشم
عشق گذشته از پل ...دشتِ پراز گلایل...گمشده ی دوحرفی...خسته ی روز برفی
گفته باشم هنوزم اگه دلت گرفته س..بیا که کنج قلبم جا واسه ی دلت هست
حالا که تقویم من زمستوناش زیاده
تو کوچه های سردش همیشه برف وباده
باید بیای ببینم بهار خنده هاتو
بیا بذار تموم شه روزای برفی باتو...روزای برفی باتو
رنگ غم رو به شعر شادم زده
دشتِ پراز گلایل غمزده
دلم میخواد خودت بیای ببینی .. نبض منو قلبِ تو باهم زده.............................................
عشق گذشته از پل..دشت پراز گلایل...گمشده ی دوحرفی..خسته ی روزِ برفی
پ.ن:................................................خسته م................................................................
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ایشالا روزیِ من و دوستامم بشه![]()
![]()
![]()
![]()
شب از فراق تو مینالم ای پری رخسار....چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا....همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو
اگر تو با منِ مسکین چنین کنی جانا....دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو
پیام دادم وگفتم بیا خوشم میدار....جواب دادی سعدی که من خوشم بی تو
تذکر:چندوقت پیش بزرگداشت شیخ اجل سعدی بود...البته من به این چیزا کاری ندارم...ولی تنها شاعریه که وقتی غزلشو میخونم...میرم تو خلسه...و اما هم اکنوووووون....هیچوقت فکرش را هم نمیکردم که این غزلِ سعدی رو روزی با اینهمه حسرت و درد زمزمه خواهم کرد.......با هزار خواهش وتمنای نامتناهی......اما خب..به قول خودش:<<سعدی اگر طالبی،راه رو ورنج بر...کعبه ی دیدار دوست،صبرِ بیابانِ اوست>>..به ترک خویشتن گوی ایکه طالبِ اویی.....
آخرشم اینکه....:کارم چو زلف یار پریشان ودرهم است...پشتم بسان ابروی دلدار پر خم است
غم شربتی ز خونِ دلم نوش کرد و گفت...این شادیِ کسی که دراین روز خرم است
امروز یه شعرِجیگر خوندم...البته همیشه میخونمش ولی باز امروزم خوندم..!تو ذهنم قبلا موزیکشو ساخته بودم!![]()
وداشتم تصور میکردم که اگه اینو شکیلا بخونه چچچچچچچچه شوووود![]()
اینه شعرش:
غمش در نهانخانه ی دل نشیند....به نازی که لیلی به محمل نشیند(طبیب اصفهانی)
همین بسه...حالش نیست بقیه شو بتایپم!
راستی این یارو بنیامینه احتمالا...چقدر ضایع س...یه ترانه جدید داره...خیلی آهنگش ناااااااااازه...ولی خودش گند زده..میگه:(به عیادت رقیه هم رفتی؟؟توبگو آقا امشبو کجاها رفتی!!؟)ناقلا میخواد بدون آقا شبا کجاها میره!
شعرش مذهبیه..ولی بیخوده..اصلا روح نداره..(گیر دادم به روح!)یعنی حال نمیده...خودشم که انگار در لالا وعالم ماورا به سر میبره...اح...اینا شدن خواننده!
حامدهاکانم که پشتِ سرِهم ...بی وقفه داره گند میزنه....آخه اینا چیه این بشر میخونه...تییییییییییییییش
(
داره این ترانه ها را میگوشم..بعد هی عصبانی میشم ..حرصمو اینجا می خالی ام...برم تا بقیه را نگوشیدم...!))
برم ببینم خاله م هست یا نه...یه کم باهاش بچتم!آخه تازگیها باادب ونزاکت و شعوروازاین چیزا و غیره...شدم..ودیگه بیخودی نمیچتم!((درس هم دارم!))
آره دیگه...برم لالا..یادتون نره بدعایید که دیگه خوابِ برادپیتِ درِپیتو نبینماااااااااااااااا..(یالاااا دعا کن...اینجوری
...حالا دستاتو ببر بالا...نترس قلقلکت نمیدم...
..تو دعاتو بکن!)
واااااااای...این چه ماه میخونه...چاوشی اومد...((به صدای من کمی گوش بده...دل به این خسته ی خاموش بده...ببین از چی میخونم برای تو...ای همه هستیه من فدای تووووووووووووووووووووووووو
(ماله تو...)...))
خب دیگه بسه...باباییی
پ.ن:حالم داره بد میشه.....![]()
برم لالا....خداکنه فکرای وحشتناک نیاد سراغم....حال ندارم نصفه شبی عر بزنم!.....
خداکنه کابوس هم نبینم...این یه شبه رو خداجون بیخیال شو...این روح منم ولگرد شده هی سرک میکشه بیرون..وجالبه که همیشه هم یه جا میره وهمیشه هم داره تویه شب تاریک ازتو کوچه پس کوچه های باریک وگاه زیادی پهن میدود واز یه سایه ی مجهول فرار میکنه....
فکر میکردم کابوس دیدن ماله شخصیتهای تو فیلمه فقط!...((من همیشه میگم هنرپیشه ی خوبی میشم...کاش تو زندگی هم میتونستم نقش بازی کنم....))
وای برم...دارم دیگه پس میفتم از خستگی...
...................................................................
من اگر سایه ی خویشم یارب
روح آواره ی من کیست؟کجاست؟
(مشیری)
اگه نه نظری(یعنی نظرندی)خفه ت میکنم....![]()
آخه خسته شدم!تیییییییییییییییییییییییش![]()
حالا بذار یه کم مهربون شم...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
جنان تو حرف نزن
))
یکی ۳۰ سال..یکی ۶۰..یه کسی را هم۱۲۰سال بهش عمر میده میگه میخوای بخواه نمیخوای هم به درک...همینه...باید تحمل کنی با همه سختیهاش...گاهی واسه دلخوش کنکت حالی بهت میدیم..ودوباره حالتو میگیریم واز حلقومت میکشیم بیرون...
یه کسی را هم هنوز نیاورده ..میبره ...
اح اح...
........
قصه ی بی سروسامانی من گوش کنید....گفتگوی من وحیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جانسوز نگفتن تاکی؟؟
سوختم..سوختم..این راز نهفتن تاکی؟؟
روزگاری من ودل ساکن کویی بودیم....ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل ودین باخته..دیوانه ی رویی بودیم....بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس درآن سلسله غیرازمن ودلبند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت....سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری وگرمی بازار نداشت....یوسفی بود..ولی هیچ خریدار نداشت
اول آنکس که گرفتار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی ورعنایی او....داد رسوایی من..شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او....شهر پر گشت زغوغای تماشایی او
اینزمان عاشق وسرگشته فراوان دارد
کی سر برگ منِ بی سروسامان دارد؟؟
((وحشی بافقی))
پ.ن:من این شعر رو هم خیلی دوست دارم!
حالم بد میشه وقتی میخونمش!
....
یک شب خدا تمام خودش را دمید و بعد
تمثال کاملی ز عدالت کشید و بعد
یک یک فرشتگان خدا لال می شدند...
کعبه دوتا شد و همه ی حق چکید و بعد
دنیا برای دیدن او چشم تنگ کرد
یک سایه در پس نخلی خزید و بعد
دستی صدای خدا را میان چاه
خاموش کرد رنگ ملایک پرید و بعد
خون می چکد زبانه ز دیوار چاه ها
تا یازده شماره ی قصه رسید و بعد
حتی به اسم مرد، ریا سفره پهن کرد
یک عدل نو و تازه به امضا رسید و بعد
دست نوازشی به سر طفل مشت شد
یک دست خرقه روی حقیقت کشید و بعد
بعدی نمانده دیگر و شل شد ردیف ها
من را چه کار به کلمات و به "اید" و "بعد"
وقتی خدا به مسلخ معنا نشسته است
این فاعلات مفتعلن فاعلات مست
دردی دوا نمی کند و شعر بازی است
دنیای بیت و وزن و قوافی مجازی است
شاعر شنیدی است ولی حرف گم شده است
بین کلام و نحو و غم صرف گم شده است
قصه تمام می شود و حرف ها شکست
شاعر گریست، پای غزل خم شد و نشست:
ای قصه ی دوازدهم، تکسوار عشق
از نسل نور و روشنی و از تبار عشق
این سفره سیاه ریا را به هم بزن
یک صبح جمعه قصه ی دیگر رقم بزن...
***
من خیلی ازش خوشم اومد...از اینجا دزدیدمش...ا میخواید بنظرید برید تو وبلاگ خودش...ببینید من چقدر باوجودم!![]()
![]()
....