وای سال سوم دبیرستان بودم..همش تو کتابخونه ی مدرسه پلاس بودم به اتفاق ((خودمن))گرام!یه روز که طبق معمول داشتیم قفسه ی ادبیات وداستان را زیر و رو میکردیم این کتابدارمون که اتفاقا خیلی هم بهمون ارادت داشت!!![]()
!!بهم گفت:((ابتسام جون..تو معنیه اسمت هم لبخنده اما ما یه بار ندیدیم تو بخندی!![]()
![]()
!!!!))جنان که از خنده غش کرده بود...ولی من عصبانی شدم!آخه منه بیچاره خیلی سعی میکردم جلو اون بخندم وسعی کنم خوش اخلاق باشم..!آخرشم اینطوری تحویلم داد!خلاصه که بد حالمو گرفت!دوست داشتم بهش بگم <<کوفتت بشه الهی اون لبخندای ملیحی که تاحالا تحویلت دادم ...
>>ولی نمیشد!گیرش بودم!آخه تا آخرسال بازم ازش کتاب میخواستم!خلاصه لالمونی گرفتم!..ولی در عوض حرصمو سر جنان جونم
خالی کردم!
اوهوم...
نمیدونم به شماها چه مربوط میشه ..ولی آپیدم دیگه...بخونید وبه قوله ناکام جون جون جونم
جیگرتون حال بیاد![]()
![]()
![]()
بابای...تابعد!![]()
گر چه اونجا هم که بودم کمی اون آخراش بداخلاق شدم....آخه چه کنم ...دست خودم نیست...بلد هم نیستم که ادا دربیارم وخودمو خوشحال نشون بدم...اگه از چیزی یا کسی ناراحت باشم قیافم خیلی ضایع تابلو میشه....اینطوری میشم تقریبا
....اونموقع س که حال عزیزترینم گرفته میشه....ولی چه کنم!
بهم بد نگذشت...ولی گفتم که...کاش یه چند نفری نبودن اونجا...کاش خیلی چیزا به یادم نمی یامد...کاش حافظه م خیلی ضعیف بود وهیچی توش حفظ نمیشد...کاش خیلی خنگ بودم...کاش یه کم عقل داشتم...کاش وجدان نداشتم...کاش و کاش وکاششششششششششششش......
ولی نمیشه!
از همه ی اینا که بگذریم...بهترین مسئله این بود که دلم خیلی واسه یکی تنگ شده بود و دیدمش...همین به همش می ارزه....یه کم سبکترم
(![]()
این واسه اون)
الکی الکی نفرین کردم!ولی به خدا گفتم که جدی نگیره!
...آخه اعصابمو خرد کردن...به عبارتی لگدمال شد!!
امروز باید یه جای خوب میرفتم...ولی نذاشتن دیگه!
من میخوام بررررررررررم![]()
لوس شدم ...به حدی که خودم حالم از خودم بهم میخوره دیگه!
(دراین باره ق ندارین حرف بزنین واللللللااا حالیتون میکنم!![]()
تو مگر سایه ی لطفی به سر وقت من آری...که من آن مایه ندارم که بمقدارتوباشم
خویشتن برتونبندم که من از خود نپسندم...که تو هرگزگل من باشی ومن خارتوباشم
گرچه دانم که به وصلت نرسم،بازنگردم...تا دراین راه بمیرم که طلبکار توباشم
نه دراین عالم دنیا،که درآن عالم عقبی...همچنان بر سرآنم که وفادار توباشم
خاک بادا تن سعدی، اگرش می نپسندی...که نشاید که تو فخرمن ومن عارتوباشم
مثلا پارسال..کنکور اصلا شرکت هم نکردم!ولی به همه گفتم شرکت کردم!از بس مردم فوضولن..![]()
اگه میگفتم ندادم...گلی حرف میکشیدن از آدم..منم که ته حوصله م...یه هو میبینی با صندلی کوبیدم تو سر طرف!![]()
یا اینکه میام نت...ولی به شماها میگم <<امشب دختر خوبیم ...ونمیام شلخته بازی!>>البته اینو باور نکنیناااااااا
***
حال ندارم بآپم...اینم همینطوری اومدم....که در راه یواشکی قدمی برداشته باشم!
***
دوست دارم یه شعر باحال وعشقولانه بنویسم...تو پست بعدی میترکونم!![]()
امروز میخوام درس بخونم..
...تشویقم کنین...
حالم یه کم بهتره!..دیگه استخوان درد ندارم...ولی نمیدونم چرا مثه دیوونه ها اشکم در مشکمه!همش دلم میخواد به هر بهونه ای که شده عر بزنم(
همینجوری دقیقا!)آخه هنوز دلم باز نشده..هنوز گرفته س!![]()
آهان...اینو شماها نخونیند.. واسه جناب خدا دارم میگم...<<من دختر خوبی ام..بد باهام تا نکن لطفا
>>
امشب نمیخوام برم نت..واسه یه شب هم که شده میخوام به شلخته بازی خاتمه بدم!به مدت ۲۴ساعت!!فقط!![]()
ـــشماها خوبین؟؟؟![]()
خودتم میدونی..وقتی دیوونه میشم تمومه..همه چی را داغون میکنم...ولی تو به من فکر نکن..خیلی راحت میتونی ازم رد شی...یعنی باید بتونی..آدمی مثه من به درد هیچی نمیخوره..یا باید تحمل کنی..یا باید بذاریم به حال خودم...تو هم که دیگه تحملاتو کردی..!حالا وقتشه که ادبم کنی..البته من اشتباهی نکردم!ولی عصبانیم..خیلی..خیلی..وخیلی هم خسته م..
راستش اینطور مواقع مرگ و زندگی واسه م فرقی نداره...!جفتش احمقانه و پوچه!بدون هیچ تفکری..توی خلاء تصمیم میگیرم وحرفامو میسپرم به باد!
!
!
!
!
پ.ن:حق نداری فراموش کنی یا اینکه ولم کنی....فهمیدی یا نه؟؟؟؟؟؟))
همین بسه...بیشتر از این خوب نیست!چشم و گوش بروبچ بازمیشه!!!!!
((واسه تو بود فقط...
حرفم نباشه))
یک ذره زحسن لیلی ام بنمایم
عاقل باشم اگرتو مجنون نشوی
(نمیدونم شاعرش کیه...بابابزرگم
همیشه اینو میخوند...فوت کرده...کمترازدوساله...دلم واسه ش تنگ شده
.همیشه میگفت..بچه ی آدم بادومه...ولی نوه مغز بادومه..اونموقعها هم که کوچولو بودیم..وقتی اذیت میکردیم..یا بی ادبی میکردیم به مامانم میگفت:دخترجان گه بارآوردی
به جای بچه...کم کم که آدمترشده بودم..همیشه ازشلوغیهای خونه که میخواستم فرارکنم تنها جایی که میدونستم آرامش هست پیش اون بود...واسه همین زود کاسه کوزه مو جمع میکردم..دفترمو برمیداشتم ومیرفتم تو حیاط میدیدم <<بابابه به>>روی تخت نشسته..پاهاشم دراز کرده وداره زانوهاشو میماله وزیره لب زمزمه میکنه...**سرو روان آمد..هی..دلبرجان آمد..هی..دلبرخودرادربرگیرم عشقو جوانی ازسرگیرم.......ای نسیم جان بخش..پیک آرزوهای من..نوبهارمن..چه خوش گفتی..دل آزردی..سرونازززز**چه صدایی داشت...همیشه هم پاچه های شلوارش خیس بود..چون همیشه داشت به باغچه ش آب میداد..توبهار باتوتاش حال میکرد..به همسایه ها هم توت میداد..باتبریزیهاش عشق میکرد..وقتی پامو میذاشتم توحیاط بوی خاک خیس حالمو جامیآورد..کلی کیف میکردم..واسه ش یه لیوان چایی میبردم..بعدمیگفت:دخترجان خودت چی..میرفتم واسه خودمم میآوردم..باهم حرف میزدیم..بعدشم بهش میگفتم بگو...شعر...سیگارمیکشید ومیرفت تویه عالمه دیگه..امشب ازدولت می رفع ملالی کردم..اینهم ازعمر شبی بود که حالی کردم..ـمنم مینوشتمشون...اونموقع کوچکتربودم...شایدم داناتر..انقدرباهم میشستیم تو حیاط که صدای بقیه درمیامد...به بهونه ی شام یا هرچیز دیگه ای سعی میکردن مارا بکشونن تو..بهش میگفتم..بازم بخون..میگفت:
شنیده ام بهشت را آنکسی تواند یافت..که آرزو برساند به آرزومندی
اووووووووه......ساعتها باهم بحث میکردیم..الهی بمیرم..چقدربیخودی اعصابش خرد میشد...میگفت دخترجان سیاست بی پدرمادره...منم کله شققققق...آخرش بااون ابروهای گره خورده و چهره ی برافروخته ش میگفت:برو دخترجان هر غلطی دلت میخواد بخوری..بخور
...بعدشم سیگار کبریتشو برمیداشتو دوباره پناه میبرد به اون باغ کوچولوی خوشگلش..
از آزمایشگاه برگشته بودم...کلی خون ازم رفته بود...بااون زانو دردش قدمای تندتندبرمیداشت وخودشو میرسوند دم در که ببینه رنگ و روم چه جوریه...بعدشم گفت آخه این بلاهارا چرا سرخودت میاری دخترجان..بعدشم دوید تو آشپزخونه وجیگر هارو سیخ میکرد ومیگرفت روآتیش وهنوز نپخته بود میچپوند تو حلقم...اخماشم همچین کرده بود تو هم که جرئت نداشتم اعتراض کنم...
یه بار این <خودمن>دیوونه زنگیده بود خونمون...مثه همیشه گفت سلام ابتسام هست!شانسش بابابه به گوشی رابرداشته بود...بعدش که من حرفامو زدم وگوشی را گذاشتم برگشت بهم گفت این حالش خوب بود؟؟؟
(به عقلش شک کرده بود
)
هرکدوم از دوستاش که میامدن خونه ش اول ازهمه میگفت این نوه ی ارشدمه..همونی که گفته بودم مینویسه..عشق شعرم هست...ولی متاسفانه خیلی سریع وناجورشعرمیخونه...(آخه خودش خیلی بااحساس میخوند..ولی من نمیتونستم اونطوری باشم
)خلاصه بعدشم شروع میکرد به تعریف وتمجید از بنده!کلی هم کیف میکرد...
یه بار دلش گرفته بود وزنگ زد کویت خونه مون..من گوشی را برداشتم..کوچولو بودم...ماهم که ازآدم به دور..تازه یادگرفتیم که تا یکی بهمون میگه حالتون چطوره ماهم میدویم میگیم قربان شما!خلاصه که میونه حرفاش بهم گفت جیگرتو بخورم بابایی من درجواب گفتم مرسی..که یه هوئی دیدم صدای خنده ش داره میادفقط..بعدشم گفت قربونت برم..دوباره گفتم مرسی![]()
..خلاصه تاهمین دوسال پیش هی بهم میگفت بابا قربونت برم..بعد خودش سریع میگفت مرسی!
اونموقع که توبیمارستان بود وهنوززیر اون عمل لعنتی که۴۰روز تو آی سی یو اسیرش کرد نرفته بود ..واسه مادرزن ۷۸ساله ی دایی مامانم شوهر گیرآورده بود وکلی همه را میخندوند...
من و سحر واسه ش پوست پسته تازه ها را میکندیم که بخوره تقویت شه ...برگشت بهمون گفت:دارین ایناراپوست میکنین..ولی میبینین..ناگهان بانگی برآمد ..خواجه مرد......
و مرد...روسنگ قبرش هم نوشته شد
بهشت را آنکسی تواند یافت که آرزو برساند به آرزومندی)
ساعت۵.۳۰صبحه...الان اون کجاهااااااااااااااس...........
قاصد تجربه های همه تلخ
بادلم میگوید...که دروغی تو دروغ......
(اخوان)
این شعر را خیلی دوست دارم!ولی هر وقت زیر لب تکرارش میکنم انگاری از همه چیز تهی میشم!حس چندان خوبی نیست....(خدا نصیب نکنه!
)
البته گفته باشم!هرکی دورغکیه باشه من شخصا راسته راستم!دروغی توکار نیست!![]()
(واسه تو بوداااا!
)