تبليغاتX
سرگیجه...
واااااااای...اصلا نمیدونم چی بنویسم!...چون همه ش ناله باید بکنم!من از عید بدم میاد!به خصوص نوروز!

اصلا انگاری این نوروز واسه من خیرنداره!جون خودم هرسال بدتراز پارسال!این چه وضعیه!(خب دیگه ناله بسه!!)

جمعه..شنبه..وامروزم که یکشنبه س.....البته الان ساعت به وقته اینجا۵صبحه!پس دوشنبه س!

خلاصه که سه روزه چیزی ننوشتم!جون خودم حسش نبود!اصلا حتی نت هم نیمودم!ولی الان اومدم!آخه وول وولم میشه!دست خودم نیست!

واااااااااااای...امروز یک خزعبلات فلسفی داشتم میگفتم!با یه بنده خدایی بحث فلسفی راانداخته بودیم..البته من که دیگه این چیزا ازم گذشته وتکلیفم باخودم روشنه ولی تو عمل انجام شده بودم!باید نظریه پردازی میکردم!ولی من خسته م...خیلی خسته م..حال وحوصله ی بحث ندارم دیگه!هرکی هرچی گفت میگم آقا همون که خودت میگی!همونه!...والا به خدا ...به منچه مربوط آخه که فلانی پوچ گراس!فلانی از طرفدارای کوفتیسمه!نه؟؟(وای به حالتون اگه بگید آره واقعا به توچه مربوط!اینا یادتون باشه که همه چی به من مربوط میشه!الان حالم خوش نیست دارم مزخرف میگم)خلاصه داشتم میگفتم...ااااا...هیچی دیگه ..تموم شد

خب!ادب حکم میکنه که بهتون بگم عیدتون مبارک...ولی من اینو نمیگم!(ادب کیلو چند!)ولی سال نوی خوبی داشته باشین.دعا هم اگه دلتون خواست بکنید !(به آخونده میگن از شما گشادتر هست؟؟میگه:اوناییکه بهمون میگن التماس دعا)اینجوریاس!

اهان...دلم نمیاد اینو نگم...پریروز داشتم یه نمایشنامه ی فوق العاده از بهرام بیضایی میخوندم..تیکه های ناب زیاد داشت ولی من یکیشو مینویسم...

((زینب:چقدر عبرت دراین عروسکهاست..

وما از عروسک کمتریم!

آنها مرده اند و زندگی میکنند و ما زندگی میکنیم و مرده ایم))

راستی اسم نمایشنامه <<ندبه>>بود....جریانهای دوران مشروطه را طبق امور طربخانه و خراباتی پیش میبرد...بعداز مدتها ..اونم فقط ازروی بیکاری کتاب گرفتم دستم!ولی حال کردم!

تا سال دیگه بابایییییییییییییییی

نکته:الان دارم کاکائو میخورم.....دم صبحی...آب شه دلتون))

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1384/12/29ساعت 5:35 توسط دیبا |

امروز نسبتا مهم بود..یه جورایی برگشت به عقب بود ولی از نوعه مثبتش!آخه کم کم داشتم بیش از حد بی قید ولاابالی میشدم!تلنگر لازمه!حالا نمیدونم چه م شده!احتمالا میخوام مجددا قاط بزنم..ولی اینبار شاید از نوع مثبتش باشه!اوهومممم....فکر کنم وضعیت داره خطرناک میشه!آخ جوووون..من عاشق وضعیتای خطرناکمممم..خیلی خوشگله!

کاش میشد چند روز تنهای تنها بودم و دور و برم خلوت میشد..اینهمه آدمای رنگارنگ رو مجبور نبودم تحمل کنم...دوست داشتم حداقل واسه چند ساعت تو یه سکوت محض میشستم...یا دراز میکشیدم!اینش زیاد فرق نمیکنه به حالم!خلاصه که دوست دارم الان از اتاقم بپرم بیرون و به اهالی همیشه پر سروصدای خونه بگم لطفا هیسسسسسسسسسسس!

+ نوشته شده در جمعه 1384/12/26ساعت 0:4 توسط دیبا |

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/12/25ساعت 0:44 توسط دیبا |

چه نااااااااااازه...وای!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/12/25ساعت 0:42 توسط دیبا |

واااااای....

آهای رئیس خوشگلا...ابرو کمون.. گیسو طلا..شیطونک نامهربون...گیسو طلا ..ابرو کمون...واااایییییی

اینو همینطوری نوشتم...آخه الان داشتم این ترانه را میگوشیدم و دیدم اگه ننویسمش حالم بد میشه..

بنابراین برای پیشگیری از حوادث ناگوار نوشتم...آخ...جیگرم حالید..

خب ..المهم:

حالم یه جوریه..نمیدونم چه جوریه...گیج میزنم...........ای خدااااآخه خودتو با ما چیکار داری...

بابا نخواستیم فیض آسمانیتو...ماله خودت..ماله چشات..فرض کن نیستم...اصلا یه همچین شتری دیدی

ندیدی...

مهربوووووون...بس کن...خیلی خسته م ..خیلی.....

ولی نمیدونم چرا دپرس نشدم هنوز!آخه معمولا من یه همچین مواقعی دپ میشم...اونم از نوع شدیدش

از پاقدمیهای این وبلاگ جدیده...قربونت برم وبلاگ جونم...آخه خیلی واسه م شانس داشت!ولی

میترسم بعده هااااا ناسزا باره خودم کنم!!!!که یه همچین شکره دونه درشتی خوردم!آخه یه اتفاقی افتاده ..اونم  از زیرسر این سرگیجه بود..حالا خدا به خیر بگذرونه...گناه دارم چقدر به خودم دری وری بگم

آخه؟؟؟؟!!!!

خلاصه که اینجوریاس...نمیدونم در اصل چه جوریاس..ولی یه چیزی تو این مایه هااااس!

اوهوم

فعلا.....(یه ماچ آبداررررر!)

+ نوشته شده در سه شنبه 1384/12/23ساعت 3:11 توسط دیبا |

اینروزها من باهیچ کس شوخی ندارم..وبه هیچ کسی به علت لبخند نمیزنم..اصلا اینروزها من به کسی لبخند نمیزنم..ورنگ کفشهای من اینروزها معمولا قهوه ای ست.وهیچ کس نمیداند چرا دیگر هیچ کتابی نمیخوانم!ومادرم نگران است که چرا من شام و نهاردرست و حسابی نمیخورم!ومن..خیالم از بابت دلم راحت است!طبیب آوردند!!!!میگوید حالت خراب است..میگویم نه..دوره ی نقاهت است.!اخم میکند میگوید من طبیبم یا تو؟!بیشترازاو ابروهایم را درهم میکشم وبلند میگویم..من!!!...به گمانم فهمید که بهترم!

....اینارا دویا سه سال پیش تو یکی از دفترام نوشته بودم!...چقدرباحال بودم و خودم خبر نداشتمااااااا!.....

الان ولی بیخودی قربون همه میرم!به همه رو میدم...نیشمم همیشه تا ته بازه...!اح..گندم بزنه..

+ نوشته شده در دوشنبه 1384/12/22ساعت 0:25 توسط دیبا |

ازاونجایی که آقا سروش فرمودن بدون اینکه اسم شاعرو بنویسیم..شعر شاعرو ننویسیم(چه خبره ه ه..بنویسیم ..ننویسیم!!!)

بنده خواستم به اطلاع برسونم که شعر عشق دوحرفی را جناب چاووشی خوندن ویحتمل خودشونم سرودن!

و..((افعی شهرازتب دیوانگی ..حلقه میزد گرد مرغ خانگی ))هم ماله جناب حمیدی شیرازی میباشه!یا همون میباشد!

اینم فقط به خاطر تو..آقا سروش گل گلاب..راستی همینجا بگم خدمتتون که فقط به خاطر تو هم سروده ی مریم خانم حیدرزاده هستش!

نکته ی دیگه ای هست لطف کنید تذکر بفرمایین!

(فقط جون من غلط املایی نگیرین که حال این یه جنسو ندارم!منظور از الیکمم همون علیکم بود.)

فعلا...

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/12/21ساعت 3:25 توسط دیبا |

همیشه خسته از روزای برفی

عشق پریشون شده ی دوحرفی

گفته بودم اگه دلت گرفته س

کنج دلم جا واسه ی دلت هست

شاید دلت خواست وپاهات نیومد

یا شایدم دلت باهات نیومد......

(هرچی که بود بذار که گفته باشم ..هرجا که هست دلت منم باهاشم)....

کدومش؟؟پاهات نیومد یادلت؟؟؟؟؟.........

+ نوشته شده در جمعه 1384/12/19ساعت 21:57 توسط دیبا |

اینکه بگردیمو لنگمونو پیدا کنیم یه کم سخته..ولی گاهی لنگمون یهو از راه میرسه و می گه الیک سلامممممممم!اونوقت بیا و درستش کن...بابا کی لنگه خواسسسسسسسسست؟؟؟

اونایی که میگردن پیداش نمیکنن اونوقت بمن که رسید خودش از راه میرسه...حالا زود بود...بخدا زودبود

ولی من موجودی مجزام!بااین چیزا خودمو خر میکنم!شاید این کتابای فلسفه به این روز انداختنم!!!!

چی بگم والا مادررررررر!

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1384/12/19ساعت 1:0 توسط دیبا |

خیلی گرسنمهولی بدبختی حتی حاله غذا کوفت کردن هم ندارم!عجب دوروزمونه ای شده!

المهم...راستش (خودمن)تهدیدم کرده که امروز حتما یه چیزی اینجا بنویسم!اما باید بگم که تلفن اوضاش

ردیففففففففففففففففف شددارم بال درمیارم از خوشحالییییییخلاصه که ازاین ببعد دردسترس نیستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در جمعه 1384/12/19ساعت 0:42 توسط دیبا |

اوااا...سلام

فعلا نمیدونم چی بنویسمولی اینو میدونم که اصلا حال ندارم به وبلاگای اینو واون سر بزنم اما از همین الان دوست دارم همه بریزن تو وبلاگم و چرت وپرت واسه م بنویسنبنابراین فکرکنم باید به (خودمن)عزیززززززززززززززززززمبگم بهم لینک بده...(یه چیزی تو مایه های پول زور ودددده!!!)بعدشم باید به همه دوستاش بگه که بیان بهم سر بزنن!بس که من ماهممممم...چند وقت دیگه به این حرف من پی میبرین..یه خرده زما فقط لازمه..همین...اح اح..خوبه نمیدونستم چی بگم واینهمه پرچونگی کردم!خدا به خیر بگذرونه...ولی نهههههههه ...من خودمو میشناسم الان کله م داغه دارم چرت وپرت میگم..دو روز دیگه نمیدونم چه طوری خودمو از اینجا خلاص کنم..شاید از سر بیکاری دارم مینویسم..!آخه من خیلی بیکارم!نه درسی!نه عشقی!نه فک وفیله غرغرویی!خلاصه که خیلی راحتم!(کاش واقعا اینطوری بوووووووووود)راستی اینجا از این شکلکا که بینیشون دراز میشه چرا نداره؟؟؟؟؟؟؟اح...بدم اومد..

دوست دارم اینجا خزعبلات فرهنگی  بنویسم!(چه غلطاااااا)....................

تا بعد!..

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/12/18ساعت 1:43 توسط دیبا |